نمایش « ایستگاه آخر » به نویسندگی عنایت الله خادم بشیری و کارگرداني ساسان شکوریان در تالار ارشاد بهبهان پايان يافت.
نقد حاضر به قلم يکي از اهالي تئاتر بهبهان درباره اين نمايش نوشته و براي سايت ايران تئاتر ارسال شده که ميخوانيد:
سعید محمدحسنی:متن نمایش اقتباسی آزاد از داستان"هفت طبقه" اثر دینو بوتزاتی نویسنده نام دار ایتالیایی است که عنایتالله خادم بشیری به عنوان پایاننامه تحصیلی در مقطع لیسانس به دانشگاه هنر ارائه داده است. خادم بشیری که تنها تحصیل کرده بهبهانی رشته ادبیات نمایشی دانشگاه هنر است، با تالیف این اثر به جنگ قوانین دروغین و واقعیات موهن زندگی روزمره رفته است.
هنر مدرن از بدو پیدایش دغدغه دارد آنچه باید باشد را به جای آنچه هست بنشاند. آنچه هست، با فریب و ظاهرسازی آنچنان خود را موجه و برحق جلوه داده که جز با سلاح تخریبگر طنز نمی توان از تقدّس دروغیناش کاست.
دادائیسم به عنوان هسته آغازگر سورئالیسم در چند سال فعالیت محدودش بسیاری از جادهها را برای هنر پیشرو کوبید. تخریب و تمسخر همه بنیانهای فکری متصلب و عریان ساختن حقایق مکتوم ولو به قیمت توهین به شعور دروغین عمومی از ابتدا در دستور کار این جنبش هنری قرار گرفت. کار تخریب همه چیز برای تشکیل زندگی و هنر جدید باعث شد دادائیسم تیشه آخر را حتا به ریشه خودش نیز بزند. و از دل این مکتب ویرانگر ابتدای قرن بیستم، سورئالیسم با هیبت پرشکوه و رشک انگیز پا به عرصه وجود نهاد. فرا روی از واقعیات موجود و کشف حقایق پنهان ضمیر ناخود آگاه انسانی، سورئالیسم را در رسیدن به واقعیت برتر یا حقیقت محض، مدعی کرد.
پس از داد و سورئالیسم همه مکاتب هنری و ادبی در اولین برنامه هنری خود با سلاح تخریب به جنگ قوانین از پیش تعیین شده رفتهاند.
تمسخر قانون های به ظاهر درستی که باعث سقوط جامعه و انحراف و انحطاط شخصیت انسانی میشوند چالش اصلی نمایش"ایستگاه آخر" است که به عنوان تئاتری مدرن در متن جلوهگر میکند.
متن به ما می فهماند"قانون بد، بهتر از بیقانونی است" ساخته متولیان محافظه کاری است که بیشترین سود را از قانون بد میبرند. تا بدانجا که حاضر به تعویض آن با قانون خوب نیستند. قانون خوب انسانیت و رعایت انسان است، نه حفظ ظاهر به هر قیمت ممکن. این قانون بد است که از یک کارمند وظیفه شناس یک خونخوار بیمنطق میسازد. این قانون بد است که پزشک و پرستار را به عنوان اسطورههای انسان دوستی و فداکاری به موجوداتی کلیشه ای تبدیل میکند تا بیمار را تنها به عنوان یک مزاحم که مُخل راحتی آنهاست ببینند.
این قانون بد است که انسان را مجبور می کند علی رغم اگاهی از پایان کار پلههای سقوط را شخصاً انتخاب کرده و راضی به نابودی شود.
نمایش"ایستگاه آخر" در حوزه تئاتر ابزورد( پوچی) طبقه بندی می شود. طنز نیست، هجو است. کمدی رمانتیک نیست، مسخ تراژدی است.
متن اما در شکل گیری دراماتیک خود با وجود بهره وری از یک سوژه بکر، بسیار کم تاثیر و سطحی عمل کرده است. دیالوگ پردازی متن می توانست با ایجاد چالش فکری – فلسفی چرایی نظم منحط موجود را بسیار عمیقتر از این که هست به تصویر بکشد. تمام دغدغه بیمار نرفتن به طبقات پائین تر است. بیمار همانند کسی که یک بار این مسیر را طی کرده از انجام خود با خبر است. نه تعلیق جدی شخصیت پردازانه ای دارد، نه فلش اتهام را به سمت کسی نشانه میرود و نه به جنگ با ساختارهای موجود رفته است.
متن بهترین سوژه را در اختیار داشته تا سهم ناک ترین سوالات فلسفی را مطرح کند و بیننده را با خویشتن خویش و جامعه پیرامونی اش روبرو کند. همه قضیه در نهایت به این منجر میشود که اشتباهی صورت گرفته و کسی را نمی توان مقصر دانست. هم ذات پنداری بیننده با کارکترها در حد صفر و بسیار سطحی است و این از عیوب اصلی متن است.
ساسان شکوریان در مقام کارگردانی که هفتمین اثرش را به روی صحنه آورده با خلق فضایی خاص، عجیب و غیر واقعی به حوزه"گروتسک" پا نهاده است. گروتسک امتزاج خنده و تراژدی است. نشانه ای از حقیقت مسخره و واقعیت تحریف شده است. هنر و به ویژه نمایش، محلی برای تلافی کردن است. تلافی حقیقت های زندگی. حقیقتهایی تلخ که با عنوان گول زننده واقعیت موجود و ناگزیر، لاجرم باید شیرین تلقی شوند. در هنر پیشرو(آوانگارد) هنرمند انتقام سخت و بیرحمانهای از زندگی عادی و واقعیت های کریه اش می گیرد با مسخره و مسخ کردن آنها.
شکوریان با فضاسازی و استفاده از عوامل پیرامونی از جمله نور، موسیقی، افکت و... به یاری بازیگران شتافته و سعی در رساندن پیام انسانی نمایش به بیننده را دارد. اشیای نمایش بخشی از زندگی در حال سقوط را به تصویر می کشند. پله هایی که به جای رفتن به طبقات پایین، به سمت بالا می روند، اغراق در ابزار پزشکی، تاریکی پیش رونده اتاق بیمار و تختی که به تدریج رو به قبله می چرخد، همه نشان گروتسک دارند. خنده ای که تو را می گریاند و از گریستنت جلوگیری می کند. همان امتزاج تمسخر و تراژدی.
اما در تئاتر مدرن دیالوگ حرف اول هم اگر باشد حرف اصلی نیست. بازیگران نمایش: هادی شجاعی، مالک قره غانی، جهانشاد زراعت و اورانوس شرافت سعی خود را در بروز پتانسیل های نهفته نقش خویش به کار گرفته اند. ارائه کاراکترهای گوناگون از تیپ شخصیتی به ظاهر ثابت دکتر، پرستار، بیمار و کارمند زمینه را برای بروز امکانات شخصیتی متفاوت فراهم کرده و همچنین بازی های روان بازیگران که ما را تا انتها با خود میکشاند نیز از نکات دیگری است که بازیگران بر روی صحنه ارائه می دهند.
اما کارگردان از بازیگران خوبی که در اختیار داشته نهایت استفاده را نکرده است. فضای وسیع صحنه با رنگ سفید که نشانی از مرگ و آرامش دارد تقریبا بلا استفاده مانده. در این فضای وسیع که رنگ سفید به وسعت آن در عمق میدان دید افزوده است یک میزانسن طراحی شده پر تحرک نمیبینیم. میزانسن پر حرکت به بازیگر پر حرکت. استفاده از حرکات پانتومیمی در این گونه متنها به غنای کار میافزاید که نبود. البته متن اجازه چندانی به بازیگران برای بازیهای متفاوت نداده است.
نمایش یعنی نمایاندن و نه گفتن. بلکه گفتن، جزیی از نمایاندن است.
در تئاتر مدرن آنجا که گفتنی ها را نمی توان گفت و یا گفتنیها پایان پذیرفته است تازه حرکت، صدا، موسیقی و میزانسن به یاری متن میآیند.
تنها جایی که از این خصلت نمایش به خوبی استفاده شده است، نورپردازی از پائین به صورت کارمند در حین گذاشتن شیشه های خون و آماده شدن برای خونگیری است که به جهت استفاده از ظرفیتهای غیر گفتاری نمایش خالص ترین صحنه ای است که در ذهن خواهد ماند. یک تغییر در زاویه تابش نور خشونت و خونخواری را در چهره با مسخ سایه روشنها بی هیچ گریمی تصویر میکند.
به شخصه معتقدم هنر جای بیانیه دادن و صریح گفتن نیست. تاخیر در رساندن معنا به مخاطب و دادن اجازه کشف معنا به او لذت هنری را افزایش خواهد داد. زمان آن فرا رسیده است که کارگردانان و بازیگران شهر ما مخاطبین خود را کمی جدیتر بگیرند. از بازی های کلیشه ای پرهیز کنند، خلاقیت را در عرصه بازیگری جدی بگیرند و تجربه کنند همه ذهنیات خود را و از انتقاد و خراب شدن کار نترسند.
توجه به تئاتر جدی، رفتن به راه های نرفته و اهمیت دادن به عنصر تفکر در متن، نیاز امروز جامعه هنری نمایش ماست.
« ایستگاه آخر » و نمایش هایی از این دست از آن رو قابل تقدیرند که دست به تجربه می زنند و همه چیز را نمی خواهند در مقدم گیشه قربانی کنند . معتقدم سیاه بازی و تئاتر کودکان هنرمندان نمایش ما را تنبل و راحت طلب کرده است . ضمن احترام به همه ژانرهای هنری و دست مریزاد به همه آنانی که مشعل نمایش را فروزان نگه داشته اند اما باید گفت وقت آن است که هنرمندان ما همانند گروه تیرداد و کارگردانش به خطر کردن در عرصه های جدّی نمایش بپردازند .
این گونه فضاهاست که ضعف و قدرت بازیگر و کارگردان و متن را به سنجه می گذارد .
« ایستگاه آخر » را از این وجه با تمام کمبودهای ساختاری در متن و اجرا می ستایم چون ایستگاه اول تئاتر مدرن است . به روایت انجیل : از راهی مروید که روندگان آن بسیارند .
« ایستگاه آخر » نکته قابل تقدیر دیگری نیز دارد و آن اینکه در تمامی عرصه ها اعم از متن ، کارگردان ، بازیگر و عوامل صحنه کاملن بهبهانی است . حتا موسیقی زیبای آن که کاری است از عبدالله تجلی .
اینجا هنرمند تنها با دلش به بازار سودا آمده است . نه انتظار تشکر و تقدیر دارد و نه برای گیشه ، کیسه دوخته است . آفرین بر همه کسانی که در همه زمینه های هنری و به ویژه نمایش خطر می کنند و فعالیت دارند . آنان که از گرمای دل خود مشعل هنر ار در این خراب آباد فروزان نگاه می دارند . باشد تا گرمای هنرشان شهر ساکت ما را از رکود و روزمرگی و رخوت نجات دهد .